تبليغاتX
رژه بر خاک پوک
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
اینجا نشسته ام

می دانی کجا را می گویم؟

البته که نمی دانی. من پانصد کیلومتر از تو دورم

می گویم و فکر می کنم ...

که خداحافظی کنم

یک تلفن

یا سری

به سادگی آب خوردن

می گویی فرقی نمی کند

با من

یا هر کس

حتی انگار آب هم نخورده باشی

تشنه هم نشده باشی...

شاید می خواهی آب بازی کنی...

سرم را با طعنه می بری...

تو خون بودی زیر پوستم

توی  رگ هایم

جاری بودی

با کنایه قلبم را از سینه بیرون می کشی...

بی خیال

من

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد

باز کج فکری کج فکری کج فکری

من خنده هایت را می شناسم

می دانم شوخی نمی کنی

بی خیال

من حواسم پرت است و قلبم شکسته

تو سیگار دیگری روشن کن

و باز ببین از پشت آن همه دود خودت را می توانی ببینی... یا...

وقت کردی

یادی از ما بکن

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در شنبه 11 اسفند1386  |
 خواب
می گویند روزی هست که اسمش روز عشق است

این روز نزدیک است

می گویند توی همین هفته است

فردا

شب

دیگر شب هیچ نیست

یادش بخیر وقتی بعد از کوچک ترین گردی که می نشست اینجا

دادمان به عرش می رفت

تو می گویی فرقی نمی کند که چه می گویم

یا هر آنچه می گذرد

من تو را دوست دارم

برای خاطر دوست داشتن*

برای باران برف و آنقدر رفتن و خسته نشدن...

من اما خسته ام

تو

تویی که خسته نیستی

عوض نشده ای

و یادت هست شمسی بود زمانی

چیزی بگو

 

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در سه شنبه 23 بهمن1386  |
 
لطافت بیهودگی

از آن من نیست

مرگ و

مرگ و

مرگ

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست؟

تو بکش

        تو بکش...

که تا نیفتد دگرم به شب گذاری...

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در یکشنبه 4 شهریور1386  |
 
نگاه می کنم به  چند زخم

ممنونم

همه چیز خوب است...

حرف هست...

سیم...

یک عالمه کتاب که نخوانده ام

همه چیز خوب است

دلم را خوش می کنم به یک راز

رازی که فقط مال من است

دزدکی نگاهش می کنم...

ممنونم

همه چیز خوب است

عاشقی؟

آدمی؟!

تو اصلا بشری؟!

من گفتن حرام است.

سرم را بر می گردانم

این دریغ و خجلت و آزرم چیست؟!...

می گوید

طول بریدگی خیلی مهم نیست

فقط کافیست

شاهرگ را بزنی

خیلی کوچک حتی

خیلی

خیلی

کوچک...

 

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در یکشنبه 28 مرداد1386  |
 دشت
آسمان آبی

زمین خاکی

کوهی...

گلی...

چند تکه چوب خشک...

اینجاست سرزمین من

با من سخن بگو خانه ی سبز... سبز عزیز به کمکم بیا...

و تو

هم وطن... هم خانه ی قدیمی...

                                        همیشگی...

اینجا وطن ما بود.

دستانم را بگیر و

 بگذار اشک بریزم...

بگذار ببوسمت...

بگذار برایت سخن بگویم

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در پنجشنبه 25 مرداد1386  |
 تلق و تولوق
به صدایم می خندد

داد می زند...

عصبانی می شود...

حواسم نبود که چه خاکی اینجا نشسته...

حالا نگاه هم نمی کنی...

که... اگر... یعنی... جز... به...

با حروف اضافه نمی شود زیست...

من تو را می خوانم...

دیر

اما

تو را می خواهم

آسمان نزدیک است

شب است و

روشن

آنقدر که هیچ وقت پایمان به هیچ چیز گیر نکند

 

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در جمعه 19 مرداد1386  |
 
شاید زیر باد کولر یخ زده باشم...

یا یک روز دور وقتی تنها قدم زده بودم روی برف

یا یک شب بارانی که توی تراس دراز کشیده باشم.

زمستان٬ بهار٬ تابستان٬ پاییز

سال انگار عوضی می چرخد

بهار٬ تابستان٬ پاییز٬ زمستان.

انگار درست یک سال پیش بود... شاید برایت نوشته بودم

تو را قسم به عشق که از گذار ۲۱ غمگین مباش

شبی که هوا خیلی مهم نبود!

آمده بودم... تند! لحظه به لحظه ترس بودم!

و ذکر و ذکر و ذکر

حالا فقط آیدای نازنین!

                      می دانم. خوب می دانم که از... .

 

حالا حرف از روزهای دور نیست

یا کاش دور بود... یا امروز از بعدتر ها بود

که نگاه بود... نگاه غریبه ای که می دید امروز را

که این دو تا را آهای!!... یکی شان چرا این جوریست و آن یکی شان چرا آن جوریست؟!

یا یکی بنشیند و بگوید...

آیدا!...آیدا!

بیست و دو سالگی چه طعمی دارد؟

آیدا ساکت بنشیند... یا بگوید قصه ی ستاره ها را یادت رفته؟

یا شاید حتی حرف از همان دورتر ها هم نباشد

که غریبه ها همه جا هستند

آدم را توی شلوغی هل می دهند.

یک دوست که نشسته باشد گوشه ای

آشنا...

و ورق بزند کتاب های قفسه ی فرشته را که:

لازم نیست بگویم چه مایه می خواهمت

چشمانت ستاره است و دلت اشک

 

و باز یکی دیگر که چشم بدوزد توی چشم هات

و بخندد... ا!! تو هم؟! تو که اینجا نبودی!!

 

می بینی نگارم...؟

اینجا چقدر شلوغ شده... یک کلمه هم که بگویم

باز صد نفر و

     ده نفر و

        هزار نفر...

اینجا بدجوری شلوغ است

و باز انگار یکی که کمی آشنا تر باشد

برای بار صدم یا هزارم بخندد

ا !!! این دیگه چیه؟! اینجا چکار می کنی تو؟!

گفتم راه می رفتم

هوا سرد بود و دستانم یخ زده بود.

قلبم مرا گرم می کرد.

وقتی فرشته ای دراز کشیده بود

و یکی هم زانو زده بود و

سخت دعا می خواند... نه... این یکی سخت نمی شد.

می گفت اینجا نباش... ما حرفی نداریم

امشب اما کاش می دانسم چرا گناهی؟

اشکی؟

و چیزی که هی سنگینی می کند روی سرم

یا دست هام که توی برف یخ زده اند یا زیر باد کولر یا...

 

آیدا

آیدا

تو بگو

بیست و دو سالگی چه طعمی دارد؟

که خودکشی اگر گناه نبود دال خیلی وقت بود که ترسیده بود!!!

می دانی تو می دانی... جربزه اش را که دیده ای!!

دال می ترسید آیدا

دال می خواست اسم یکی را فریاد بزند

تو بگو

شیرین است یا تلخ یا ... .

می گوید اینجا چکار می کنی؟ دستت را بکش... تو دوری٬ تاریکی

خاموشی... خاموش!

دیروز بود... حواست نیست!

حالا چند ساعت گذشته...

حالا تو بگو...

قسمت بدهم به عشق یا به عصمت؟

نه  لازم نیست

چشمانت ستاره است و

                           دلت اشک

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در چهارشنبه 23 خرداد1386  |
 ماه نو ر و بازگشت
دیگر حرف از گذشته و روزهای دور و نزدیک نیست...

حالا

نرم تر و تند تر از اینها باید بود

عزیز کوچه های پرسه.

سیگار می کشی هنوز؟

از دود نمی گویم...

چیزی توی گلویم گیر می کند

می گویی...

این حرف ها گنده تر از دهان توست...

می گویی داد نزن

هوی می کشی سرم...

و حیوان می نامیم...

و این که دست هایت هرگز خالی نخواهند بود.

حواست نیست

که نغمه ی آرام دوستت دارم ها توی گلویم گیر کرده...

و هنوز چیزی نگفته ام.

یا شاید نمی بینی... .

سیگارت را اگر خاموش کنی

و اگر این همه دود را کنار بزنی... شاید...

شاید...

مرا هم ببینی.

که آرام افتاده ام...

از عجز و لابه به پایت افتاده ام

شاید حالا حتی مرده باشم.

تنم زخمی ست.

و بدان که می گویم از سر مهر...

" آنگاه که یک مرد می گرید

می شکند و می میرد"

آخ

ببخشید یادم رفت...

تو را کاری نیست با چشم های منتظر...

که دست هایت خالی نمی ماند.

می دانی...

دیشب تنها بودم

مریض شده ام...

اما بی تب ... با تاب...

تشنج.

می دانی که این نام اشناست...

و تمام تنم زخمی ست.

راه نمی توانم بروم.

و دوازده پله را مثل یک شتر به یک گام پریده ام.

تمام تنم زخمی ست.

و اشک می ریزم.

راستی یادم رفت از بخشش بگویم و بخشایش...

(می دانی که چقدر فرق هست بین این دو واژه...

فقط نگو که گنگ اند و پرت... که من عزیز کوچه های پرسه را و ماه را

و این ستاره ی همیشه درخشان را به این نام یافتم)

آخ...

باز ببخش...

یادم رفت باز که دست هات خالی نمی ماند...

انگار چیزی باز گلویم را می فشرد...

چیست به نظر تو؟

الهه بخشایشم...

بازگشت زیباترین است... .

فقط سیگارت را خاموش کنی... و...

باشد

سکوت ... این حرف ها گنده تر از دهان من است....

آخ باز یادم رفت...

هرچند شاید تا حالا مرده باشم.

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در دوشنبه 14 اسفند1385  |
 
از خواب می گویم... که روی پلک هایم سنگینی می کند...

دلم چای می خواهد...

می گوییم... خواستنی ها...

                              بوده ها والتماس و نیاز و ...

دست دراز می کنیم و نمی کنیم.... که راه دوری نیست و ...

                                                         خواهشی ست بلند...

حالا بعد از این همه اشک و دلتنگی... پشت سبز پرده های چهارگوش...

                                          آرام...

                                        دست دراز می کنم.... به تمنای دیدار لبخندی...

گرمای آرام خوابت حتی... سرمای خسته ی بهمن ماه را از تن بیرون می کند...

تلنگری شاید...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در شنبه 21 بهمن1385  |
 
خسته ام... خسته...

                 مرا بساز...     

                        مرا بنواز...                

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در سه شنبه 10 بهمن1385  |
 
 
بالا